تبليغاتX
غربت ثانیه ها
من . . . . هیچکس نیستم!

آسمون.... ابرای همیشگی’ حضور بارون ..


و تو ....
تو تنها حقیقتی هستی که این حوالی جریان داره . .. . .
این روزها .... دنیای تو قشنگه ... دنیای قشنگی که رخت سیاه تن کرده ... سیاه عذای مادر!!!
دلم آروم گریه کرد .... دلم سوخت اما باور نکرد ... پریشونیشو باور نکرد ... یه دعای آروم .. یه زمزه ..
ما واسه مرگ گریه می کنیم و اون به ما می خنده ... چندش انگیز!! شاید ... به قول شاملو ... شاید هم ریز و نمکین می خنده!!
مرگ هرچقدر هم چندش آور بخنده .. عشقی که توی زندگیه تو ... دلت رو روشن کرده ...
به این عشقی که داری بدجوری حسودیم میشه .... آقا!!!
مرگ ... عشق ... زندگی ....بارون.
قطره ها هم حتی می میرند . چه برسد به من .... به منی که با ثانیه ها می میرم.
پوسیــــــــــــــــــــــــــــدم!!!
پیر شدم!
چون چیزی برای دوست داشتن ندارم!
خوش به حالت لک لکِ عاشق!

+ تاريخ جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 20:1 نويسنده . . . . |

چند روزی تب کردم .... بدجور!!! حالاااااااا سکسکه های عاشقانه می کنم!!!

.

.

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 16:49 نويسنده . . . .

اغاز یک زن
* * * *

می گویند
مرا آفریدند
از استخوان دنده چپ مردی
به نام آدم
حوایم نامیدند
یعنی زندگی
تا در کنار آدم
یعنی انسان
همراه و هصدا
باشم

می گویند
میوه سیب را من خوردم
شاید هم گندم را
و مرا به نزول انسان از بهشت
محکوم می نمایند

بعد از خوردن گندم
و یا شاید سیب
چشمان شان باز گردید
مرا دیدند
مرا در برگ ها پیچیدند
مرا پیچیدند در برگ ها
تا شاید
راه نجاتی را از معصیتم
پیدا کنند



نسل انسان زاده منست
من
حوا
فریب خورد? شیطان
و می گویند
که درد و زجر انسان هم
زاده منست
زاده حوا
که آنان را از عرش به خاکی دهر فرو افکند


شاید گناه من باشد
شاید هم از فرشته ای از نسل آتش
که صداقت و سادگی مرا
به بازی گرفت و فریبم داد
مثل همه که فریبم می دهند
اقرار می کنم
دلی پاک
معصومیت از تبار فرشتگان
و باوری ساده تر و صاف تر از اب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم

با گذشت قرن ها
باز هم آمدم
ابراهیم زاد? من بود
و اسماعیل پرورد? من

گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید
گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند
و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمد اش خواندند

فاطمه من بودم
زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم
من بودم
زن لوط و زن ابولهب و زن نوح
ملکه سبا
من بودم و
فاطمه زهرا هم من

گاه بهشت را زیر پایم نهادند و
گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند
گاه سنگبارانم نمودند و
گاه به نامم سوگند یاد کرده، و در کنار تندیس مقدسم
اشک ریختند
گاه زندانیم کردند و
گاه با آزادی حضورم
جنگیدند و
گاه قربانی غرورم نمودند و
گاه بازیچه خواهشاتم کردند

اما حقیقت بودنم را
و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را بر
برگ برگ روزگار
هرگز!
منکر نخواهند شد

من
مادر نسل انسان ام
من
حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام
مریمم
من
درست همانند رنگین کمان
رنگ های دارم روشن و تیره
و حوا مثل توست ای ادم
اختلاطی از خوب و بد
و خلقتی از خلاقی که مرا
درست همزمان با تو افرید
پس بیاموز تا سجده کنی
درست همانطور که فرشتگان در بهشت
بر من سجده کردند
بیاموز
که من
نه از پهلوی چپ ات
بلکه
استوار، رسا و همطراز
با تو
زاده شدم
بیاموز که من
مادر این دهرم و تو
مثل دیگران
زاده من! . 
***

"نمی دونم از کی"

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 20:29 نويسنده . . . . |
دلمان بسی خوش بود که فصل عوض میشود و این بادٍ پاییری از میانٍ شاخه های خشکٍ دلمان عبور می کند و حال دلمان نه چندان زیاد اما کمی عوض می شود!!!!
اما .... انگار که نه انگار ...
دلمان این روزها .. آنفولانزا .. از نوع خوکیش گرفته است شدیــــــــــــد!!!!
می رقصیم به ساز زندگیُ گاهی هم به دلمب ُدلومب های این خوانندگانِ.... محترم و محترمه!!!! (به جان خلیلم توی دلم هم همین را گفتم)
اما ..... بدجور این تکراری بودن ها توی ذوق می زند!
بدجوری این لک لکِ عاشق هر روز حالم را میگیرد با این اس ام اس های عشقولانه ی جواتش!
بدجوری تو با این تنبلی و خواب و خرناس و همیشه راستگو بودنت حالم را می گیری ... بجوری خسته ام از تمام این آسمان ُ لک لک های کهنه و جدیدش!!!!


* * * *


روزی روزگاری بود که ما هم ... یک سر داشتیمُ هزار شورُ شیدا ... این روزها نه شیدایی حالیمان می شود چیست و نه حتی می دانیم شیدا دوست جانٍ دوران دبیرستانمان در چه حالیست .... از ما دور شده است آن هم نه چند کیلومتر ... چند سیاره فاصله گرفتیم از هم!!!
آن روز ... روز خوبی بود‘ با هم رفتیم منارجمبان ... روی نیمکتهایش نشستیمُ قدری به در و دیوارها چشم دوختیم ... توی آن حوضِ کوچکِ آبی نشستیمُ از روزهای مرده گفتیم ... هیچ سودی نداشت!!!
شاپور جانمان هم اصلا" عوض نشده بود باز به من گفت "دوزلو گیریم حالین نجه دیر؟"
و  ما لبخندی عنکبوتی تحویلش دادیم و در دل گریستیم به حالمان ....... به روزهایی که رفتندُ و غصه ها بسر نشد و بیشتر هم شد !!! به  روزهایی که می ایستادیم توی صف و آیت آلکرسی می خواندیم که جودی آبوت برای درس صدایمان نکندُ مداحی خرابمان نکند!!! ( آن هم از نوع شدید)
که همیشه می کرد ...!!! و می گفت من اگر از کسی خوشم بیاد خرابش می کنم دختر!!! هه!!
او الان بازنشسته شده و من دلتنگش شده ام با تمام ترسی که همیشه داشته ام از او ...


* * * *


آدمیزاد احتیاج دارد ... حتی یکبار هم که شده کسی را باور کند و مای خنگُ هالو ....
بدبختانه زیادی احتیاج داشتیم که این جماعت را باور کنیمُ دهنمان سرویس شد ..آن هم از نوعِ اساسی و همیشگی اش( از آن مدل هائی که هیچ وقت و با هیچ آلزایمری فراموش نمی شود!)
اشکالی ندارد روزی که مردیم فراموشمان می شود!!! (هووووووووم)

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 20:40 نويسنده . . . . |

 

 

اغـلب افـراد معـمولاً مشـکلی در پیــدا کردن جنس مخالف ندارند. بیشتر این افراد می توانند دوست یکی از دوستان، هـمـکار و یا فردی باشد که به طور روزمـره او را مـی بینند. پیش از اینکـه رابطه صمیـمی شـود، معــمولاً بـه عنوان دو دوسـت با هـم ارتباط بـرقرار مـی کنند. بـه هــر حال بیشتر افراد قبل از آشنایی با شما در ارتباط هایی قرار گــرفته اند و در زمـان شـروع رابـطـه بـا شـمـا یـا در شــرف تمام کردن ارتباط قبلی هستند و یا به تازگی ارتباط خود را قطع کرده اند.


ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 23:8 نويسنده . . . .

 

درختای حیاط دارن لخت میشن کم کم .... من به جای اونا سردم شده!!! آره .. من سردمه... دلم داره یخ می زنه. از بس خندیدم خنده هم از من  خسته شد.. خسته شد که حالا می خندم اما .....
تو می گی دوسم داری تو می گی هیچ جوری کم نمیاری
و من می ترسم و من خستم از عشق ... از دوست داشتن از اینکه روز به روز تعداد اونایی که میان تو زندگیم زیاد می شنُ من هیچ دلم نمی خواد که بمونن ... بموننُ جزئی از زندگیم بشن...
تو هم همین طور .... میگی دوسم داریُ من دوست ندارم.. من بی تفاوتم اما نه !!! یکم این پشتکارتو تحسین می کنم !!
هه!!
می بینی ..فقط همین!
سهم من از عشقی که خدا تو دل آدما گذاشته همینه!
می گم تو رویائی میگی نه سال رویا؟؟؟
خودت بگو چطور باور کنم!
...................................................................
و کسی هم که با دلم کنار اومدم تا دوسش داشته باشم زود پشیمونم کرد!

 

پ.ن: بی خیاااااااااااااال )-:

+ تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:55 نويسنده . . . .

eshkali nadare aghe emro0z to uni ... do0stam ba kafshe 5 santi raftan ro asabam va ba harfashon delamo shekastan ... be jash moghe barghashtan ye fereshteye kochik to otobus be rom labkhand zad!!

+ تاريخ شنبه نهم آبان 1388ساعت 14:46 نويسنده . . . .

 

خلیلُ گذاشتم ادامه ی مطلب!


ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه هشتم آبان 1388ساعت 1:54 نويسنده . . . . |

"عشق در همسایگی توست. اما تو هنوز نمی دانی چه می خواهی و چه نمی خواهی. بنابراین حیرت و ناكامی ادامه خواهد داشت. باید روزهایی بگذرد تا تو متوجه بعضی حقایق شوی."

این فال امروزٍ من بود ..
 انگار کل دنیا با زبون بی زبونی می خوان داد بزنن من چیزی از عشق حالیم نیس! باشه آقاجان قبوووووووول!!
مــــــن چــــــــیزی از عــــــــــــشق حــــــــــــالیم نیست!

+ تاريخ یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:45 نويسنده . . . .

چه قدر باید خر باشی که ریاضی رو بی خیال بشیُ همین که نشستی رو یکی از صندلیایٍ کلاس 209 , دست یچتو بگیریو بیای خونه! (یچمو ندیدن تاحالا ... اسمش خلیله. حالا بعدن عکسشو واستون می ذارم!)
چقد بایددیوونه باشی که ساعت 8 صبح روز جمعه با چندتا دیوونه تر از خودت تو حیاط دانشگاه عکس یادگاری بگیریُ به قول رفیقم از هشصد کیلومتری فلش یزنی که ورودی جدیدی-  حالا شاید نه چندان جدیدی!
بله رفقا!
ما خر تشریف داریم . کمی هم دیوونه!
خرِ دیوونه می گن خودشو لگد میکنه ... ما هم در حال لگد پرانی سمتِ اوضاعُ شرایطُ احوالاتِ خودمانیم!
حالا چگونه اش بماند ....


پ.ن:
شواهد نشون می ده من برگشنم و دارم می نویسم .. هرچند چرتُ پرت!
پس خوشحال باشین .... :دی

+ تاريخ شنبه دوم آبان 1388ساعت 23:49 نويسنده . . . . |

موندنی شدم با تو ، شاد نیستی رفیقققققققق؟

 

+ تاريخ دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 7:53 نويسنده . . . .

واسه بوسیدنت ، هزار ٌ یک دلیل دارم ..!!

+ تاريخ شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 15:37 نويسنده . . . . |

با چه ولعی شیر می خوره این بچه، حواسش نیس که چند مین دیگه قراره همه رو بالا بیاره!
آخیییییییییی .........

بیشتر وقتا ،

 ما آدما...هیچ حواسمون نیست ، که ممکنه بالا بیاریم .

+ تاريخ شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 15:34 نويسنده . . . .

ملكه تشريف برده اند قصر آتاجان در يك ولايت ديگر و ما كلي حال مي كنيم كه حتي براي يك مدت كوتاه هم كه شده شين داداشيمان اينجا مهمان خانه ي پدري شده و تا سحر مي حرفيمُ كر كر مي خنديم!
البته اگر جناب پدر اجازه دهندُ هي تقُ تق در اتاق را به صدا درنياورند!


* * * *


همين ديروز بود كه دمِ افطار سپيد برفيِ من با كله رفت اندرونِ شيشه و ما از ترس سكته ي ناقصي زديم(خدا جوني مرسي ها فراوان! كلي ممنون كه نذاشتي چيزيش بشه)


* * * *


به نا به اخبار جديد قدرت ها را با الكترونيك ها تقكيك نموده اند و ما كلي كيفوريم كه قيافه ي هشت در چاهار ُ نكبت ِ يك نفر انسان را سر كلاس هايي كه هستيم مشاهده نمي كنيم!

 
* * * *


چهار شنبه يكِ مهر براي ما روز سرنوشت سازيست دلمان اضطراب دارد استرس دارد و كلي احساسِ باكلاس ديگر!( بذار سرنوشت كارُ خودشو بكنه جونممممم)


پ.ن:
1: وقتی که این را می نوشتیم ماه رمضان بود!
2: يكِ مهر هم گذشت ..... شكرت خدا جونييييييي!
و باز هم شكر.

+ تاريخ پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 12:5 نويسنده . . . .

حالم از قیافش به هم می خوره ، ولی نمی تونم بگم حالم از قیافت به هم می خوره ، به نظر شما من چیکار کنم که دیگه حالم از قیافش به هم نخوره؟؟؟

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 10:47 نويسنده . . . .

آی گذشته ی لعنتی ... کی پاک میشی؟


پ.ن: می خوام آلزایمر بیارم!

+ تاريخ شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 12:36 نويسنده . . . .

قول بده یه روزی برگردی ، برگردی’ دیگه نری ... تنهام نذاری.
برمی گردم ، قول می دم ، اما ته دلم یکی با صدای بلند می خنده و می گه: دروغه!
من اهل موندن نیستم ، هیچ وقت نبودم ....
گل بی ریشه ، زود پژمرده میشه ، مگه نه؟


اون صدا میگه مرداب جای موندن نیست
و تو می گی بمون ،
چیکار کنم ؟؟؟؟
از این دو راهی ٍ وحشی متنفرم خداااااااااااا ):
.

+ تاريخ شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 12:21 نويسنده . . . .

خسته شدم از دانشگاه
خسته شدم از حرفای .... مفت!
خسته شدم از سماجت تو
خسته شدم از دیوونگی خودم
خسته شدم از ندونستن
از اینکه می گم :
هستم ، نفس میکشم .... افسرده نیستم ، می خندم!
پس زنده هستم!
اگه آدم نخواد ترقی کنه پیشرفت کنه پله بره بالا به کمال برسه ، کی رو باید ببینه؟؟؟؟

)-:

.
................

سلام!

۱* امتحانامُ خيلي بد دادم . ترم تابستون برنداشتم . موندم خونه حوصلم سر مي ره.
بدتر اينكه : ديگه نمي تونم بنويسم .(سخته)

۲* ۱۹ تموم!.... از بزرگ شدن بدم مياد.

+ تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 11:28 نويسنده . . . . |

درخت تناور
امسال
چه میوه خواهد داد
تا پرندگان را
به قفس


نیاز
نماند؟

(شاملو)

+ تاريخ سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 11:8 نويسنده . . . .


                                  

                                          

هشتاد سالگی و عشق؟
تصدیق كن كه عجیب است:
حوّای پیر دگر بار
گرمِ تعارفِ سیب است!

 
لبْ سرخ و زلفْ طلایی؛
زیبا، ولی نه خدایی
بر چهره رنگم اگر هست،
آرایش است و فریب است.

 
در سینه‏ام دل شیدا
پَرپَر زنان ز تمنا
هفتاد ضربه‏ی او را
گویی دوبار صریب است.

 
عشق است و دغدغه‏ی شرم
تن از دمای هوس گرم
می‏سوزم از تب و این تب
فارغ ز لطفِ طبیب است.

 
شادا كنار من آن یار
آن مهربانِ وفادار:
گویی میانِ بهشتم
تا این كنار نصیب است.

 
با بوسه بسته دهانم
گفتن سخن نتوانم
آتش فكنده به جانم
این بوسه نیست، لهیب است.

 
ای تشنه مانده‏ی عاشق!
یار است و بختِ موافق
با این شراب گوارا
دیگر چه جای شكیب است؟

 
£

 
آدم! بیا به تماشا
بس كن ز چالش و حاشا:
هشتاد ساله‏ی حوّا
با بیست ساله رقیب است...

سیمین بهبهانی-آذر 85

 از: جن و پری

+ تاريخ یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 12:7 نويسنده . . . . |